و تنم را روی چوب لباسی می آویزم .
و برای همیشه فراموش اش میکنم
من
زن شاعری را می شناسم
معشوقه اش را در کیفش حمل میکند
و شدیدا عاشق این جنازه است
کارشان شده...
شبانه روز دست در دست هم دور تا دور شهر می چرخند
می خندند
شعر می خوانند
و
تند
تند
برای هم سیگار
آتش میزنند.
رونیس لاسنهک
برچسب:
نویسنده: یونا نجفی